![]() |
![]() |
|
|
مردجوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود،به خدااعتقادی نداشت.او چیزهایی را که درباره خداوند ومذهب می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت.چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان،سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت:از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغها را روشن کرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 21:40 توسط شازاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوست عزیز.به وبلاگ من خوش اومدی.من 19 سالمه.دانشجوی روانشناسی بالینی رودهن هستم.فعلا هم به کاردرمانی مشغولم.دوستون دارم
بوس بوس. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 خرداد 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ترانه های سلندیون متن های خارجی رازهای شاد زیستن ترانه های بریتنی اسپیرز شعرهای خودم ترانه های خوانندگان ایرانی رموز اعتماد به نفس در زندگی عشق یعنی... فرستاده های شما داستانهای کوتاه |
|
RSS
|